تبليغاتX
♥ღஜ عشق خیالی ♥ღஜ

♥ღஜ عشق خیالی ♥ღஜ

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد

شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.

زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:مرا بغل کن !

زن پرسید: چه کار کنم؟!

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود...

به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟! تقریبا به بیمارستان رسیده ایم !!!

زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند !

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:8 توسط MOHSEN| |

گاه می رویـم تا برسیـم‎ ...

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...



بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...



گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!



پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است



گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟



گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟



یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...



شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟



لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟



سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:48 توسط MOHSEN| |

دلم گرفته

از ازدحام غريبه ها


از مردماني که نمي شنوند


از آنها که لهجه ي شيرين نگاه را


هرگز نفهميدند


دلم گرفته


نه از نبودن آنها


که از ماندن خود


من از سايه ي بي قرار خودم خسته ام

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:38 توسط MOHSEN| |
ياس يعني بوي دل بوي بهشت
ياس يعني فاطمه حيدر سرشت
ياس يعني كمترين عمرِ جهان
ياس يعني مادرِ صاحب زمان
ياس يعني كوچه و آه و شرر
يك گل و يك غنچه با هم پشتِ در
ياس يعني قوتِ دستِ علي
همدم رازِ دل و هستِ علي
ياس يعني خانه داري نوجوان
مادري افتاده حال و نيمه جان
ياس يعني شانه بر موي حجاب
ناله در بيداري و در وقت خواب
ياس يعني حيدر و غسل و كفن
اشكِ چشمِ زينب و آه حسن
ياس يعني يا حسينِ زيرِ لب
بوسه بر زير گلويي نيمه شب
ياس يعني انتقام از عاملين
سيلي محكم به روي قاتلين
ياس يعني مهدي و وقتِ ظهور
انتقام از غاصبين پر غرور
ياس يعني ما مدينه مي‌رويم
با اميرِ بي‌قرينه مي‌رويم

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:36 توسط MOHSEN| |
ارسال: #1
بهلول و طعام خلیفه
آوردند که : هارون الرشید خوان طعامی برای بهلول فرستاد .خادم
خلیفه طعام نزد بهلول آورد وپیش او گذاشت وگفت این طعام
مخصوص خلیفه است وبرای تو فرستاده تا بخوری. بهلول آن طعام را
به پیش سگی که در آن خرابه برگذاشت. خادم بانگ به او زد که چرا
طعام خلیفه را به پیش سگ می گذاری؟ بهلول دم مزن، اگر این
سگ بشنود که طعام خلیفه است او هم نمی خورد.
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:39 توسط MOHSEN| |


روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و

همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه

خلاصه

همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟

غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....

همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!

غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟

خلاصه

غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..

این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

+
+
+

 

نامه غضنفر به زنش (طنز)

 


+
+
+

شما چیزی فهمیدید !!!!!!!من که نفهمیدم

این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده

+
+
+

حال ترجمه از زبان همسرش

خط اول :حالت چه طوره زن ؟

خط دوم :بچه ها چه طورن ؟

خط سوم : مادرت چه طوره ؟

خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!

خط پنجم : فقط برگردم خونه....

خط ششم : می کشمت

خط هفتم :غضنفر از آلمان...

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:35 توسط MOHSEN| |

خداحافظ ای همنشین همیشه/تو تنها نمیمانی ای مانده بی من/
تو را میسپارم به دلهای خسته/تو را میسپارم به دامان دریا/
اگر شب نشینم اگرشب شکسته/تو را میسپارم به رویای فردا/
خداحافظ ای نو بهار همیشه....
          
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:33 توسط MOHSEN| |
چه زخمهایی بر دلم خورد,
تا یاد گرفتم
که هیچ نوازشی
بی درد نیست ...!!

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:33 توسط MOHSEN| |
گروه اینترنتی ایران سان

 

میگفت:

وقتی گفت عاشقت شدم . تمام زندگی ام شدی..

فتم: ماییم و نوای بی نوایی..بسم له اگر حریف مایی..

وقت جدایی..فهمیدم:

من حریف خوبی بودم..اون نا حریف بود به قول خودمون نامرد بود....نا رفیق..

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:33 توسط MOHSEN| |
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:29 توسط MOHSEN| |

میخوای بدونی اگه دختر تو زندگیت نباشه چه حالی میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

میخوای بدونی اگه دختر تو زندگیت نباشه چه حالی میده؟

 

 

اعصابت همیشه آرومه .

 

کسی نیست که همش دمه گوشت نق بزنه .

 

بادوستای پسرت هرکاری بخوای میکنی و هیچ کس نیست که حرفی بزنه .

 

حرص نمیخوری .

 

کسی نیست که اگه باهاش بحث کنی قهر کنه و بره .

 

مجبور نیستی مدام حرفای چرت و پرت بشنوی .

 

دیگه کسی نیست که مدام بیاد دمه گوشت وزووز کنه و بگه:  بازیگر مورد

 علاقه ی من برد پیته! عشق من کامران هومنه ...!!!!

 

 خلاصه از این مزخرفات در امانی!

 

هیچوقت دلشوره نداری .

 

هیچوقت گندی بار نمیاد که  خانواده بهت بی اعتماد بشن

و دیگه توو خونه تنهات نزارن !!!

 

خلاصه اینکه تو کله جهان احترام واست قائلن .

 

جزو آدمای تک میشی . که توو دنیا خیلی کم پیدا میشن . البته اگه anti girl  باشی.

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:30 توسط MOHSEN| |

شرايط ازدواج دختران براي پسران در استانهاي مختلف:

-در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرايط عبارتند از:

*داشتن باشگاه بدنسازي

*داشتن حداقل يك مقام نائب قهرماني در مسابقات قويترين مردان ايران

*داشتن عكس يادگاري و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمي

*بازگرداندن كمك هاي مردمي مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذيربط!!!

*نكته:در صورتي كه عضلات شكم شش طبقه باشند امتياز ويژه محسوب خواهد شد!(5 امتياز)


2-شهر تبريز از استان آذربايجان غربي.شرايط عبارتند از:

*تلفظ حرف ق

*اداي كلمات قلقلك و قوز بالاي قوز بدون كوچكترين اشتباه!

*دانستن جواب مسئله 2X2 از لحاظ مختلف

*بلد بودن جك هاي متعدد درباره بچه هاي تهران

*داشتن مدال لياقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبريز جهت بستن بمب به كمر و منفجر كردن كاميون حامل جك هاي صادراتي تبريز به استان هاي همجوار.


3-شهر زاهدان از استان سيستان و بلوچستان.شرايط عبارتند از:

*توانايي قورت دادن سه كيلو ترياك

*توانايي عبور 20 كيلو محموله مواد مخدر از جلوي مأموران مرزباني

*داشتن مزرعه خشخاش

*آشنايي ديرينه با عبدالقمر خان قاچاقچي پاكستاني

*داراي رفت و آمد خانوادگي با جمشيد هاشم پور!


4-شهر رشت از استان گيلان.شرايط عبارتند از:

*داشتن رو حيه مهمان نوازي!

*داشتن روحيه مهمان نوازي!

*داشتن روحيه مهمان نوازي!

*.......


5-شهر قزوين از استان قزوين.شرايط عبارتند از:

*نداشتن چشم طمع به برادر همسر!

*توانايي خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوين!

*[...] و [...]


6-شهر اصفهان از استان اصفهان.شرايط عبارتند از:

*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!

*دست و دلباز بودن

*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام يا نهار و يا يكبار برگزاري مهماني فاميلي

*ننازيدن به سي و سه پل و ساير ابنيه تاريخي!

*راستگويي و صداقت!!!


7-شهر هاي سنندج و كرمانشاه از استان هاي كردستان و كرمانشاه.شرايط عبارتند از:

*توانايي پوشيدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت

*نداشتن سيبيل

*تعهد به خاك ايران و نداشتن ادعاي استقلال طلبي!

*نداشتن سابقه دعوا و قلدري

*نبريدن سر نويسنده اين مطلب!!!


8-شهر آبادان از استان خوزستان.شرايط عبارتند از:

*كوتاه كردن پشت مو و استفاده از عينك آفتابي فقط در صورت لزوم و زير آفتاب!

*پوشيدن پيراهن و شلوار سفيد

*نداشتن هيچ گونه ادعا نسبت به همنشيني با راكي-رامبو-جكي چان-بروسلي و بيل كلينتون

*نداشتن هيچ گونه ادعاي مالكيت نسبت به برج ايفل â €"برج پيزا-مجسمه آزادي و برج ميلاد!

*داشتن روحيه راستگويي و حقيقت طلبي(يعني زياد لاف نياد)


9-شهر يزد از استان يزد.شرايط عبارتند از:

*توانايي زيستن در آب و هواي خوش.

*آشنايي با اشيائي چون چمن-سبزه-قناري و ساير موجودات زنده ساكن مناطق خوش آب وهوا

*نداشتن روحيه آب زير كاه و رندي

*اداي حرف هاي خ و ق بدون تشديد


10-شهر تهران از استان تهران.شرايط عبارتند از:

*داشتن تنها دو دوست دختر

*آشنا نبودن با معني و مفهوم كلمات دودره-تلكه-تيغيدن و ....

*داشتن روحيه جوانمردي

*مرد بودن


نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:20 توسط MOHSEN| |
 *اخرین قرارمان پای کدام بید مجنون بود؟

* اخرین نگاهمان پشت کدام پنجره به هم گره خورد؟

 * اخرین بغضمان در کدام شب دلتنگی ترکید؟

* اخرین کلاممان به کدام کلمه ختم شد؟

* کدام نیمکت شاهد اخرین گفتگوی ما بود؟

* روی اسفالت کدام جاده اخرین قدمهایمان را جاودانه کردیم؟

* چند چشم اخرین وداع مارا گریه کردند؟ 

 

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:17 توسط MOHSEN| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 18:8 توسط MOHSEN| |
 
میگن بارون مظهر دلتنگی هاست

 

دوستت دارم

(....................م................................................!!)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 17:58 توسط MOHSEN| |

خیلی دلم گرفته از بی انصافی آدم ها...

نه در دنیای آدم ها و نه در قلب هایشان هیچ جایی برای هیچ قاصدكی نیست...

قاصدكها اینجا غریبند...

جای ماندن نیست این دنیا...

باید رفت...

. . .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 17:35 توسط MOHSEN| |

-----------------------------------------------------------

جملات بي نظير از بزرگان


ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد!

لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس))

مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. "جورج برنارد شاو"


آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.
(
مونتسکیو)

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.*
انیشتین


بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......
نلسون ماندلا


یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را
مثل : بابا، مامان، پدربزرگ....


مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.
"
آلبرت انیشتین"

روان‌نژندها توی آسمان، قصرها می‌سازند. روان‌پریش‌ها توی آن‌ها زندگی می‌کنند. روان‌پزشک‌ها می‌روند اجاره‌ها را می‌گیرند.



جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم

خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید.
چارلز استیون هامبی

 

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. / الیزابت استون

می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.جی.‌ام. بری


شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم. / الکس تان

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند
انتوان چخوف

بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست .
آلبر کامو 

 
جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.
پروفسور حسابی 

 
هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که بر آن بنا نهاده شده است 
 
ویل دورانت   

 
مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله 

از دفتر خاطرات یک دیکتاتور 

 
هیچگاه امید کسی را ناامید نکن ، شاید امید تنها دارایی او باشد . ارد بزرگ 

 
من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان
افلاطون


وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 23:40 توسط MOHSEN| |


حتما ً قبـل ِ خواب ببـوسیـدش !...


حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد . ببـوسیـدش !

حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه . ببـوسیـدش !

حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. ببـوسیـدش !



گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !ببـوسیـدش ..

حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. ببـوسیـدش !

حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده . ببـوسیـدش !.

وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون ..

 

 

 وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه . ببـوسیـدش !

حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه . ببـوسیـدش !

وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه ..

 وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. ببـوسیـدش !

 



حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. ببـوسیـدش !

حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. ببـوسیـدش !

حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و

 وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟ . ببـوسیـدش !

وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! ..

 

 

 

 وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه هست و درُ با پـاش می بنـده ..

وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. ببـوسیـدش !
 

حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. ببـوسیـدش !

حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده ..

حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. ببـوسیـدش !

 

 



وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. !

 وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. ببـوسیـدش !

 



حتماً قبـل خـواب ببـوسیـدش .. !شایـد فـردایی نباشـه …


شایـد شما فـردا نباشیـد …

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 20:24 توسط MOHSEN| |
 
در زلال نیایش یک ماه عبادت با دعاهایی از حضرت علی علیه السلام
 

دعای آن حضرت در شب اول ماه رمضان

خدایا! این ماه را بر ما نوگردان با امنیّت و ایمان و تندرستی و اسلام و عافیت کامل و روزی بسیار و دفع دردها. خدایا! روزه ی این ماه و شب زنده داری و تلاوت قرآن را در آن روزی ما گردان.
خدایا! این ماه را برای ما سالم گردان و سالم از ما در یافتش کن و ما را در آن سالم بدار
.

دعای آن حضرت در هنگام افطار

خدایا! برای تو روزه گرفتیم و با روزی تو افطار می کنیم. پس این روزه را از ما بپذیر که به راستی تو شنوا و دانا هستی.
خدایا! ای پروردگار روشنی سترگ و ای پروردگار جایگاه بلند! تویی معبود هرکس که در آسمان ها است و معبود هر کس که در زمین است و جز تو معبودی در میان آن ها نیست و تویی قاهر و مسلط بر هر که در آسمان ها و هر که در زمین است... .
از تو می خواهم که در کار من آسانی و گشایشی مقرّر فرمایی و مرا بر دین محمد و خاندان محمد و بر سنّت محمد و خاندان محمد که درود بر او و آنان باد، پا برجا و ثابت قدم بداری و عمل و کردار مرا در فراز جایگاه پذیرفته قرار دهی.
زیرا که من به تو ایمان دارم و بر تو توکل می کنم و به درگاه تو زاری می نمایم.
می دانم که بازگشتم به سوی تو است و هرآنچه خیر و خوبی است از تو می خواهم که همه را برای من و پدر و مادر و خاندان و فرزندانم گردآوری و هرآنچه بدی است همه را از ما بازگردانی.
ای خدا! تویی مهر پیشه و نعمت بخش، پدید آرنده ی آسمان ها و زمین، عطا فرمایی خیر و خوبی را به هر که خواهی و بگردانی آن را از هر که خواهی. پس به مهر و رحمت خویش بر من منّت بنه ای مهربان ترین مهربانان!
 
 
کلام ، آیه ، حدیث امروز
 
بسیار شنیده‌ایم و خوب می‌دانیم که دنیا محل گذر است و نباید به آن دل بست و چنان در آن غرق شد که از آخرت بمانیم، اما متأسفانه با وجود همه دانسته‌هایمان باز آنقدر که به زندگی دنیوی توجه داریم به آخرت نمی‌اندیشیم، غافل از اینکه فرصتهای از دست رفته، برگشت‌پذیر نیستند
 
آیه روز
 
الَّذِینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا عَلَى الآخِرَةِ وَیَصُدُّونَ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَیَبْغُونَهَا عِوَجًا أُوْلَئِکَ فِی ضَلاَلٍ بَعِیدٍ .
همانان که زندگى دنیا را بر آخرت ترجیح می دهند و مانع راه خدا می شوند و آن را کج می شمارند آنانند که در گمراهى دور و درازى هستند .
سوره ابراهیم ، آیه 3
 
 
حدیث امروز
 
 
امام صادق (ع):

 
إیّاکُم وَ مُجالَسَةَ المُلوکِ وَ أبناءَ الدُّنیا فَفی ذَلِکَ ذَهابُ دینِکُم وَ یُعَقِّبُکُم نِفاقاً.

 
از همنشینی با صاحب منصبان و دنیا پرستان بپرهیزید که این همنشین دین شما را برده و نفاق می آورد.
بحارالانوار ج72 ص367
 
 
 
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 13:35 توسط MOHSEN| |
تست خودشناسی
 
 
تست شماره 20
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 13:32 توسط MOHSEN| |
معما
 
فرض کن این عکس شما در آفریقاست
 
 
و شما با یه طناب به درخت وصل شدی و مثل لنگر کشتی تو هوا معلق هستی ، یه شمع هم به آرومی داره طناب رو می سوزونه و یه شیر هم اون زیر ایستاده تا شما بیفتی و واسه ناهارش بخورتتون و تا زمانی که طناب سالم هست شما هم زنده هستی ، کسی هم نیست که کمکتون کنه ...تنها راه هم اینه که شیر رو متقاعد کنید که شمع رو خاموش کنه؟
سوال این هست !!!!!!!!
 
 
چطور می تونید شیر رو متقاعد کنید شمع رو خاموش کنه؟؟؟

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 13:12 توسط MOHSEN| |
 
چیستان
 
 آمد و رفت،
 آمد و نرفت،
 زائيد و نمرد،
نزائيد و مرد!
 
جواب در ادامه مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 13:9 توسط MOHSEN| |

روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.

کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.

خدمتکاران حمامی متغیر گردیده پرسیدند: سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟

بهلول گفت:مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید !!!


 

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد !

هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی !!!

مردم جمع شدن مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت از بهلول تقاضای قضاوت کرد ...

بهلول به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.

بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت : ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟

بهلول گفت مطابق عدالت است : کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند !


 

فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن.

بهلول گردوها را شکست ولی دعا نکرد.

آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنیدم!

بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنیده است...!


 

شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد :

مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟

بهلول جواب داد:  نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است !!!   

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 9:31 توسط MOHSEN| |

 
rain.jpg


اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
و من غافلگیر شدم
 
سعی می کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
و
و
و
و
چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم
.
.
.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم
تنها برو
.
.
__._,_.___
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 12:16 توسط MOHSEN| |

کاش میشد به احساس دروغ گفت

کاش میشد به این دل تشر زد

کاش میشد که دوری نمی بود

 یا پشت شهر فاصله احساس نمی مرد

کاش دنیا کمی مهربون بود

کاش که این لطف که این عشق که این حال و هوایم

نمیزد پر خود به دریای خیالم

نمیرفت سر کوه نمیرفت سر دشت نمیرفت بیابان

بیابان نگاهم بیابان صدایم

کاش نمیرفت به هرجا هوس کرد

کاش که میشد پرد سوی یارم

و میبرد معنای فاصله را ز یادم

و معنا میکرد برایم وصالش

کاش که احساس بمیرد نبیند

که سوختم ز عشق نهانش نهانش

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:55 توسط MOHSEN| |

چشـمان خسته ام

درظـلمت ســکوت

درازدحـــام اشــک

درتلــــــخــی دروغ

درانـزوای عشــــق

درپــــاکی غــــروب

درســـــــردی زوال

درسرخــی قــلوب

درسبـــزی بــهـــار

درانتــــظار توسـت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:53 توسط MOHSEN| |

صبوری می کنم تا کوه سنگی اشک غم ریزد
صبوری می کنم تا ناله ها از سنگ برخیزد
صبوری می کنم تا صبرم از صبرم زند
فریاد
صبوری می کنم تا ظلم آشوبد از این بیداد


صبوری می کنم تا آخر ِ تقدیری ام تا مرگ
صبوری می کنم تا آخرین فریاد زرد برگ
صبوری می کنم تا جرعه پایانی بودن
صبوری می کنم تا مرز بی برگشت فرسودن


اگر تن پوشم از درد و اگر آوازم از آه است
اگر روز و شبم قاب شکستن های بیگاه است
اگر هر پاره ام پایان،اگر بی تار و بی پودم
اگر تصویری از هیچم به پای هیچ فرسودم


نه از سنگم ، نه از کوهم، نه یعقوبم نه ایوبم
نه ابراهیم ِ در آتش، نه عیسایم نه مصلوبم
منم خاکی ترین انسان که مجروح دل خویشم
به جز صبری جنون آسا نمی دانم ...نیندیشم

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 17:53 توسط MOHSEN| |

وقتی که من اشکهای سردم را پشت لبخندهای تو پنهان کردم.

با کدوم حرف

با کدوم جمله

سکوت کهنه ی اين واژه های زنده به گور ذهنم را برايت بشکنم ؟

تو هرگز نديدی که روح من

هرشب

در يک زندگی هاشورخورده زير سنگسار  عاشقانه هايم ناکام ميميرد...

و تو ندانستی

چقدر سخت است درک فلسفه بهار

زمانی که سوز سرما تا عمق روحت رسوب کرده است.......

امتداد نگاه من خالي ست. ........

در امتداد نگاه من ديگر هيج رويايي نيست.........


ديگر پشت پنجرهُ به دنبال هيچ آسماني نمی گردم.....

و هيچ کس ندانست که من

هيچ چيز ندارم  جز دو  دست برهنه ای که هنوز بوی خدا ميدهند!!!......

دلم ميخواهد فرار کنم از اين همه صورتهای پشت نقاب.....

صورتهای رنگارنگی که پشت نقابهای سياه و سفيد,

معصوميت چشم هايشان را فراموش کرده اند!!!..........

دلم ميخواهد بروم يک کنج خلوت ...

جايی که کلمه ها دور باشند از من ، آدمها دور باشند از من ، آسمان را نبينم و قدمهام روی زمين نباشند  ...گوشهام هيچ صدايی نشنوند  ، چشمهام هيچ تصويری را نبينند  هيچ رنگی ، هيچ صدايی ......
تا تمام مويرگهايم احساس کنند که بايد تنها باشند .......

دلم می خواهد مثل خيابانها که هيچ گاه سقفی بر سر ندارند

هيچ سقفی روی سرم نباشد.........

جايی که حتی پشت بلندترين خوابهای تو هم پيدا نشوم........

..................................................

و تو حقيقت مرا زمانی خواهی يافت

که حقيقت فراموش شده خود را در پس نقابهای رنگينت باور کنی!!!............

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 10:53 توسط MOHSEN| |
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...

تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار

خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 13:0 توسط MOHSEN| |
 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم  و من تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمي پرسد

و من چون تک درخت زرد پائیزم

که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند...!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 12:59 توسط MOHSEN| |